X
تبلیغات
خاطرات من و نوژ كوچولو
بالاخره بعد از 5هفته نوژ کوچولو با هیجان زیادی به مهدکودک برگشت توی این مدت مربی مهربونش الهه جون مرتب تماس میگرفت و با نوژان صحبت میکرد و احوالپرسی میکرد ...

دخملی رفت تا دوباره دوست هاشو ببینه و بازی و شادی رو از سر بگیره ...

یه پیتزای خونگی درست کردیم که حتی خمیرش رو هم دخملی برام درست کرد و لذت میبرد از اینکه با دست داره خمیر و لمس میکنه و ورز میده ...جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود نی نی دخملی عاشق پیتزاس

اینم سالاد الویه با سلیقه دخملی تزیین شده

اینم حلیم بادمجان که دخملی عاشق تزیین غذاست بشقاب خودشو خودش تزیین کرده

اینم عروسک می می نی که یه روز داشتیم میرفتیم بیرون دخملی گفت می می نی سردش میشه و اونو گذاشت زیر پالتوش

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
پاییز سختی بود مریضی های پی در پی نوژ کوچولو عنان زندگی رو ازمون گرفته بود متخصص های گوش و حلق و بینی تشخیص عمل رو داده بودن و استرس و نگرانی احاطه مون کرده بود این میان خودم هم به شدت مریض شدم و سینوس هام عفونت کرده بود و  سر دردم با هیچ مسکنی اروم نمیشد 

دکترهای زیادی بردیم نوژ کوچولو رو هر کدوم نسخه ایی به دستمون میدادن و به داروها که نگاه میکردم غصه م میگرفت که این طفل معصوم چقدر دارو بخوره اون هم بی اثر .....

خیلی ضعیف شده بود اشتها نداشت و حتی حوصله و انرژی برای بازی کردن هم نداشت همش جلوی تلویزیون خوابیده بود ... هیچوقت دختر پر شور و حرارتم رو اینقدر ساکن و ساکت ندیده بودم !!!!!!

خلاصه بعد تصمیم گرفتیم و رفتیم سراغ دکتری که خودم هم از نوزادی زیر نظرش بودم همش دعاش میکنم و میگم خدا سلامتی بهش بده که نسخه اون... کودک کوچک ما رو از عمل نجات داد و شادی رو به دلمون برگردودند

خلاصه یک ماه و یک هفته نوژ کوچولو تو خونه بود هیچ جا نمیرفتیم فقط استراحت بود و اب میوه و دارو و سرگرمیش کارتون دیدن و خمیر بازی ونقاشی و.....

تا اینکه یه کم کوچولوی ناز ما بهتر شد اما .....اما دکتر گفته که خیلی مواظب باشید سرما نخوره و این استرس هنوز با ماست که خطر در چند قدمی کمین کرده !!!!!!!

خدای بزرگ... خدای خوب و مهربون  ... ممنونم که نگاهتو از فرشته کوچولوی زمینی ت نگرفتی  ...

هیچوقت نگاهتو ازمون نگیر ....امید زندگیم رو فقط به خودت میسپارم ...

اذر با همه سختیهاش اول با تولد بابایی مهربون همراه بود ... بعد هم شب یلدا   که برای اولین بار شب یلدا رو 3نفره گرفتیم ...

شب یلدا و هنرمند کوچولوی خونه ی ما


اوج مریضی و در حال رفتن به دکتر

رنگ کردن سفال که با سلیقه خودش خریده بود این طرح قلبی شکل رو

 اخی شیرین عسلم از بس دلش بستنی میخواست با خمیر بستنی درست کرده حتی وانمود به خوردن و لیس زدنش هم میکرد ....

پی نوشت :از همه دوستان وبلاگی که در این مدت همراه ما بودن یک دنیا ممنونم و عذر خواهی میکنم اگه نتونستم به وبلاگهای قشنگشون سر بزنم ....

منتظرم باشید به همه شما خوبان سر میزنم به زودی .........


نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1392ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مهر و ابان سرتاسر با مریضی و سرما خوردگیهای پی در پی نوژ کوچولو گذشت به طوری که جوجه ار مهد رفتن هیچی متوجه نشد یک هفته رفت یک هفته نرفت !!!!!!!

اصرار ما برای خوردن دارو و انتی بیوتیک و انکار اون برای نخوردن اخر سر تبدیل به یه بازی بدو بدو شده که فرار میکنه و بایدبرم دنبالش و  اونو بگیرم و اخر سر هم میگه صبر کن خنده م تموم شه و اینجوری فرصتی هر چند کوتاه پیدا میکنه تا باز هم از خوردن امتناع کنه و گاهی خنده شو ادامه میده تا ما همچنان منتظر بمونیم 

الان که دارم این پست رو از حالت موقت بیرون میارم هفته اول اذره و  هنوز نوژ کوچولوی ما درگیر خوردن انتی بیوتیکه  و کاملا خوب نشده ...

کلاس موسیقی با فلوت ادامه داره و جوجوی پنبه ایی ما یکی از بهترین های کلاسه ...افتخار مامان و بابا

صبح ها ساعت 8:30 با بابایی میره مهد و تا بابایی بره دنبالش ساعت 2:45 میرسه خونه و برای عصر بجز روزهای یکشنبه که میریم موسیقی برنامه کلاسی نزاشتم و توی خونه کارتون میبینه و بازیهای مورد علاقشو باهم بازی میکنیم بخصوص قایم موشک و بالا بلندی ...

شامش رو قبل از ساعت 9 میخوره و با جیش مسواک قصه لالایی و بوسه شب بخیر به خواب میره و صبح سرحال و اماده بیدار میشه 

بیدار شدنش خیلی راحته اما برای صبحانه خوردن و لباس پوشیدنش خیلی بازی در میاره ....

قضیه ناخن جویدن هم به لطف خدای بزرگ و دعاهای من و همت خودش حل شد و جایزه شو هم گرفت ؛ این قضیه یکی از فکرهای خیلی بزرگ شده بود برای من و الان هم یکی از اسوده ترین ها منم و خوشحالم که دخمل نازم  تونست بر عادتش و اضطرابش غلبه کنه.......

این روزها به قدری پرنسس کوچولوی ما شیرین شده که دلم میخواد بزنم رو دکمه استاپ و حداقل یه کم مکث کنم اما چه حیف که همه این روزها دارن به سرعت برق میگذرند و دختر کوچولوی ما داره بزرگ و بزرگتر میشه البته ناگفته نماند که هر لحظه بزرگ شدنش لذت خاص خودش رو داره ... اما دلم برای این روزها تنگ میشه برای وقتیکه میخوام  بهش نزدیک بشم باید زانو بزنم تا هم قدش بشم تا  راحتتر باهم صحبت کنیم و میدونم که طولی نمیکشه که اون قد میکشه و رفته رفته قامت من خمیده تر....

دلم میخواست این روزهای مهد کودک رفتن و فراغ بال از خواب بیدار شدن و بازی کردنها ادامه داشت و تموم نمیشد گاهی از اینکه نوز کوچولو بزرگ بشه و درگیر روزهای پرفراز و نشیب زندگی بشه هراس دارم اما میدونم که گریز ناپذیره ...فقط و فقط دعاها و حمایتهامو میتونم بهش هدیه کنم و امیدوارم همیشه در زندگیش موفق و سربلند باشه ........


نوشته شده در شنبه 25 آبان1392ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
تابستان امسال تابستانی توام باسکوت بود که با لبخندی که به زور روی لبهامون حفظش میکردیم سعی میکردیم به هم دیگه امید بدیم ... خواهری تا اخر مرداد پیشمون بود و همین برو بیاهای خواهرانه هم خودش خوب بود ...

سفر به کیش یه کم حال و هوای دلم رو عوض کرد بخصوص بعد از اون همه بغض و گریه و فکر و سکوت ...

به نوژ کوچولو که خیلی خوش گذشت ...و این از همه چیز مهمتر بود ...


نیمه اول سال برای من کم کار و پر دغدغه بود تنها کلاسی که نوژ رفت موسیقی بود ...نه از ژیمناستیک خبری بود و نه از خلاقیت ...نه اسکیت ....

هفته اخر شهریور بالاخره تصمیم نهایی رو گرفتم و نوژ رو مهد کودک ثبت نام کردم ...با یه جشن کودکانه مهد کودک افتتاح شد و شور رفتن به مهد در نوژان بسیار بود ...

جشن (open day)





بهار و تابستان امسال مموری دوربین ما خالیه خالی بود و تقریبا میشه گفت هیچ عکسی نگرفتیم این 3تا عکس زیر مربوط به اخر شهریور میشه و اینبار خود جوجه به حرف اومد که مامان میشه از من عکس بگیری!!!

موهاشو هم با پیشنهاد و طرح خودش براش درست کردم میخواست یه پرنسس واقعی بشه !!!

راستی یادم رفت بگم که موهای خرمایی رنگ و بابلیسی  نوژکوچولو  برای اولین بار از روزیکه به دنیا اومد در تاریخ 5تیر 92 بدست خاله مهربون کوتاه شد ... علتش هم فقط و فقط اذیت شدن نی نی موقع برس زدن بود...

البته داره 2باره بلند میشه !!!

پی نوشت 1:عادت ناخن جویدن در دخملی بدجوری داره منو ازار میده از هر راه حلی کمک گرفتم از مشاوره و تمریناهای بکارگیری دست و انگشت بگیر تا لاک های تلخ و داروهای عطاری...وعده جایزه های بزرگ و لاکهای خوشرنگ و زیبا ... اما هیچ فایده ایی نداشت !!!!!!!!!!!

لطفا اگر در این زمینه تجربه ایی داشتید خوشحال میشم کمکم کنید ...

پی نوشت 2: دوستان خوبم  دستان پر مهر و محبتتان را میفشارم که شریک دلتنگیهام بودید و امیدی برای دوباره بودن

توی این مدت به وبلاگ هاتون سر زدم اما ببخشید که کامنت نزاشتم خوندن پست های سرشار از انرژیتون منو به اینده امیدوار میکرد و اینکه زندگی جریان داره برای من... برای تو ....و برای همه مااااااااااااااااااا.............

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
روزهایی که گذشت از اون روزهای سختی  بودن که هیچوقت فکر نمیکردم بتونم اون روزها رو پشت سر بزارم و امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد ... مامان مهربونم پس از چند سال بیماری و دست و پنجه نرم کردن با درد و مریضی تاب نیاورد و با ما وداع کرد ... جای خالیش توی خونه و توی اتاقش و دیدن تختخواب خالیش دلم رو به درد میاره ... دیدن چهره تنها و متفکر پدر برام خیلی سخته ...

یه شب بابا داشت با صدای بلند تلویزیون میدید یه لحظه میخواستم بهش بگم صداشو کم کن  مامان توی اتاق خوابیده بیدار میشه که ... هنوز باورم نشده که دیگه توی تختش نیست ...

وقتی نوژکوچولو گفت به نطرت مامانجون دیر نکرده ؟؟؟ بریم دنبالش از بیمارستان بیاریمش ... دلم براش تنگ شده دیگه حتما خوب شده ... قلبم ایستاد !!!!

اما مشاورش گفت حتما باید از چشم انتظاری در بیاد و اینجوری بود که بردمش توی اتاق مامان و جلوی عکسش نشستیم لحظه سختی بود که به این کودک گفتم مامانجون چون خیلی مریض بود دیگه نمیتونه برگرده پیش ما ...طفل معصوم خیلی ناراحت شد و باور اینکه دیگه مامانجون مهربونش  برنمیگرده خیلی براش سخت بود  و اخر سر هم گفت چرا ؟؟؟ خوب میشه برمیگرده !!!!!! دیگه بیشتر نتونستم ادامه بدم و گفتم هر وقت دلمون براش تنگ شد باید عکسشو نگاه کنیم !!!!

خواهرم  نتونست برای مراسم اولیه خودشو به ایران برسونه و این بار غم رو به تنهایی به دوش کشیدم تا به مراسم چهلم رسید و کمی سبک شدم ...

روزی نیست که به مامانم و خاطراتش فکر نکنم ... به دوران کودکی ... به روزهای باهم بودن ... افتخار کودکیم این بود که مامانم تحصیل کرده ست و سر کار میره ... به دستپختش ...به دستهای هنرمندش و بافتنیهای زیباش ... به عشق عجیبش به نوژان ... به اینکه  چقدر درد کشید ...چقدر سختی کشید ...چقدر دارو خورد و بیمارستان بستری شد  و اسیر خاطراتمم و این خیلی رنج اوره !!!!

اما چندین بار توی خواب مامانمو دیدم که دیگه مریض نبود و سالم و سرحال با همون رژلب همیشگیش و خوش تیپیه معروفش در کنارم بود و مرور این خوابها اشکم رو درمیاره اما یه جورایی هم بهم ارامش میده و احساس میکنم زیاد ازم دور نیست ...

از همه دوستان عزیزم که در این مدت  با پیامهاشون ابراز همدردی کردند کمال تشکر رو دارم ... از همه دوستان عذرخواهی میکنم که نتونستم در این مدت بهشون سر بزنم ...

پی نوشت :ببخشید که این پست اینقدر غم انگیز شد اصلا نمیخواستم ناراحتتون کنم ... قول میدم به زودی با یه پست پر انرژی برگردم ...




نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1392ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات


در حسرت سپاس يک لحظه از سختي هايي که برايم تحمل کردي، هميشه مي مانم ...

مادر حلالم کن ...

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
باز هم اردیبهشت از راه رسید ... اردی بهشتی که 4 سال است بوی بهشت میدهد

                                     

امسال بابایی گزینه رستوران و خونه رو پیشنهاد داد که پس از یه گفتگوی 2نفره به این نتیجه رسیدیم که اگه  تولد رو توی خونه بگیریم به نوزکوچولو بیشتر خوش میگذره !!!

                      

اما امسال سعی کردم همه چیز ساده و بی دردسر برگزار بشه و با دخملی رفتیم کیک  سفارش دادیم و یه سری  بشقاب و لیوان یکبار مصرف خریدیم که با کیکش ست بشه !!!

بجای یکشنبه ۸ اردیبهشت ...جمعه 6 اردیبهشت که  یک روز تعطیل بود تولد رو گرفتیم ...نوژکوچولو از یک هفته قبل شمارش معکوس رو برای تولدش شروع کرده بود و خودش شخصا مهمون ها رو تلفنی دعوت کرد ...

                              زبانکده محصلزبانکده محصل

صبح جمعه  مشغول بادکنک و پرچم زدن بودیم که دخملی با تردید از بابایی پرسید :کیک هم داریم ؟؟؟بابایی گفت : اره عزیز دلم ...دخملی هیجانزده گفت : پس کجاست؟؟؟ ما هم گفتیم تو فر اقای قناد !!!!!!!!

        

از قبل با نی نی ملوسم صحبت کردم که کادوهاتو بعد از اینکه شمع هاتو فوت کردی باید باز کنی نه زودتر !!! اولش نوژ گفت اخه میخوام ببینم چی توشه !!!! اما بعد با تردید قبول کرد که به موقع کادو هارو باز کنه و انصافا نشون داد که یکسال بزرگتر شده و تا زمانیکه وقتش نشده بود دست به کادوها نزد ... اما وقتی هم داشت کادهاشو باز میکرد با حرص و ولع خاصی بازشون میکرد و نمیدونست از کدوم یکی شروع کنه !!!!!!

                                    

                                   

مهمان ها مامانجون و باباجون بابایی ... عمو ...عمه ...و دختر عمه ها بودند که با حضورشون تولد در دونه مون رو گرم کردند و با حضور دختر عمه ها حسابی به نوژکوچولو خوش گذشت !!!

امسال جای چند نفر خیلی خالی بود اول مامان و بابای خودم که به دلایلی نتونستن حضور پیدا کنن و دوم خاله مهربون نوژان که دلش با ما بود و خودش دور از ما !!!!!

                         

                      

 عکسهای تولد رو در ادامه مطلب ببینید : 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
                                        

         

تعطیلات عید هم تموم شد وبجز یکی دو تا مکان فرهنگی -تاریخی که به اصرار دخملی رفتیم هیچ کار مفید دیگه ای انجام ندادیم و رسما در تعطیلات بودیم

صبحها دیر بیدار میشدیم و با برنامه فیتیله روزمون شروع میشد و بعد هم ناهار و خواب نیم روز و عصرها هم ریلکس بودیم و بپوش زود باش دیره جای پارک گیرمون نمیاد نداشتیم .

    

    

    

      کلاسهای نوژکوچولو از 17 فروردین شروع شد اما ما  ترجیح دادیم که اون روز بارونی رو توی خونه بمونیم

چیزی رو هم از دست ندادیم چون اصلا کلاسها برگزار نشده بود و اینکه ایران تا اخر فروردین همچنان در تعطیلات غیر رسمی بسر میبره کاملا صحت داره !!!

یک روز توی تعطیلات موهای نی نی دخملی رو چهل گیس کردم و خودش هم همکاری کرد و خیلی ناز شد .

                    

                

شمارش معکوس تولد 4سالگی دخترملوسم شروع شده ...امسال خاله نیست و جاش حسابی خالیه ....انگار همین دیروز بود برای تولد 3سالگی خانوم کوچولو چکدوزک درست میکردیم و خاله در کنارمون بود و حسابی بهمون کمک میکرد ...یادش بخیر ...چه زود میگذره !!!!

امسال برنامه ریزی تولد نوژکوچولو رو گذاشتم به عهده بابایی مهربون ...حالا ببینیم چیکار میکنه و چه برنامه ای داره ؟؟؟ بهتون خبر میدم !!!!!!

هوا حسابی بهاری شده و نوژکوچولو مدام میگه بیا بریم گردش ... و خیلی خوشحال از اینکه دیگه نمیخواد لباس گرم بپوشه !!!!!!!

                

دخمل  احساساتی من عاشق بوی بهار نارنجه و هرجا ببینه از من میخواد چند تایی براش بچینم و توی دستش نگه داره و بو کنه ...درست مثل خود من که این بوی بهار نارنج منو میبره به اردی بهشتی دلنشین و مطبوع !!!!

            

رفتیم برای ثبت نام موسیقی ارف که جلسه معارفه ش چهارشنبه 28 فروردین بود ...10-15 تا بچه قد و نیم قد که بعضی ها با پدر شون بعضی ها با پدر و مادرشون و بعضی ها مثل من و دخملی فقط با مادرشون اومده بودن ...یکی از پسر بچه ها در حال خوردن چیپس بود و اون بود که بچه ها رو سوق داد به سمت خوردن !!! نوژان هم چیپس میخواست منم اینجور مواقع معمولا تا جاییکه بتونم در مقابل چیپس و پفک مقاومت میکنم !!! مادرو پدر  اون بچه از پسرشون  خواستن تا به نی نی دخملی ما هم تعارف کنه که اون این کارو نکرد و دخملی من خیلی ناراحت شد خلاصه نگاهی به کیفکم کردم و دیدم گوجه سبزهایی که جلوی در کلاس بخاطر احترام به کلاس از دخترم گرفته بودم هنوز توی کیفم بود اونو دادم به دخملی همزمان دیدم یکی دیگه از پدرها رفته برای پسرش چیپس خریده اومده ... نوژکوچولو از گوجه هاش به بچه ها تعارف میکرد و خلاصه باورم نمیشد که دخترم چنین حس بخششی داشته باشه افرین افرین افرین

شیرین عسل من تا اخرین دونه گوجه سبزشو با دوستاش خورد ومن احساس غرور میکردم وقتی مهربانی و بخشش رو در وجودش میدیدم

اما واقعا اینکه چرا بعضی پدر و مادرها اینقدر بی فکر و نا اگاهانه برخورد میکنن نمیدونم ؟؟؟ چیپس خوردن خودش به اندازه کافی بداموزی داره دیگه توی اون محیط و موقعیت ... پدر و مادر رو زیر سوال میبره ؟؟؟

 

 راستی ادامه مطلب رو از دست ندید............


ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
  یه روز صبح رفتیم برای نوژ کوچولو عیدی بخریم 2تایی رفتیم توی یه مغازه اسباب بازی فروشی بزرگ و حسابی بهمون خوش گذشت دلم میخواست خود عروسکم همراهم باشه تا ببینم چی دوست داره و همون ها رو براش بخرم ... یه توپ بزرگ که میشه روش بشینن و بپرن انتخاب کردیم  مثلا اینو من میخواستم صورتیشو بخرم اما خانوم خانوما گفت من زردشو میخوام  خداییش زردش خیلی قشنگ تر بود ...یه وسیله چوبی با چکش و میخ خریدیم  ... البته عیدی نقدی هم بابایی جدا میده به جوجومون ...این ها فقط برای خوشحال کردن دختر شیرینتر از عسلمونه و یه قلک فلزی قفل و کلید دار که وقتی 2رنگشو به ملوسکم نشون دادم دقیقا همون رنگشو که منم به نظرم قشنگ تر میومد انتخاب کرد و کیف کردم از سلیقه ش ... و یه دوربین  که میشه چیزهای دور رو بهتر دید ... دقیقا مثل دوراااااااااااااااا

                               Birthday Puppy  Birthday Puppy Birthday Puppy

                     

                        

                 

                               

                      

 علاقه شدید نوژکوچولو به اسکیت باعث شد که ترس و دلهره مادرانه رو کنار بزارم و به دخترم اعتماد کنم و براش اسکیت بخرم  ...دختر نازم هم اعتماد منو به خوبی جواب داد و توی این مدت کم اخر سال 3جلسه به کلاس اسکیت رفت اما پیشرفتش خیلی چشمگیر بود ...عزیزم من شیفته این جسارت و جرات و پشتکارتم عروسک !!!!!

                   

چند جلسه اخر کلاسهای خلاقیت گارگاه درختکاری و هفت سین بود که نی نی دخملی هم گندم سبز کرد و هم 7 سین زیبایی درست کرد.این قلبها رو با قالب شیرینی پزی و گل رس درست کرده و بعد رنگ زده و با در بطری ظرف درست کرده و ۷ سینشو چیده توی این ظرفها ....

                      

                      

امسال اولین سالیه که برای درست کردن هفت سین وقت نزاشتم و قراره از ظرفهای اماده استفاده کنم درعوض 7سین فرشته کوچولومون برکت سفره امسالمون خواهد شد .

                         

ظرف ماهی شو هم از یک بطری نوشابه درست کرده و با سلیقه خودش اونو تزیین کرده ...

                         

در این بین زیمناستیک هم یکی از کلاسهای مورد علاقه ورزشکار کوچولوست که هنوز چرخ و فلکش کامل نشده اما در کل بتدریج داره با کلاس پیش میره ...عکس زیر حرکت نوژکوچولو نیست اما توی کلاس بچه هایی که از دخملی جلوترن این تمرین رو دارند که ورزشکار کوچولوی ما از بچه ها اینو  نصفه و نیمه خودش یاد گرفته و با افتخار توی خونه انجام میده و منو ذوق زده میکنه دلم میخواد یه بوس ابدارش بکنم فشارش بدم اما چه حیف که سابقم خرابه و دخملی از دستم فرار میکنه !!!!!!!!!!

( این حرکت اسمش بالانس پله که شامل چند حرکت میشه اما خوب توی عکس نمیشه اونو کامل نشون داد)

                   

عاشق توت فرنگیه و دوست داره در حال تماشای کارتون توت فرنگی بخوره !!!

یک ماه و نیم میشه که دیگه ظهرها دخملی رو نمیخوابونمش و در عوض شبها زودمیخوابه که این خیلی خوبه چون صبح هم خودش با میل خودش بیدار میشه و خوش اخلاق و سرحال میاد صبح بخیر میگه ...


پی نوشت:                   برامد باد صبح و بوی نوروز

                                       به کام دوستان و بخت پیروز

                                                مبارکبادت این سال و همه سال

                                                        همایون بادت این روز و همه روز

                     
              

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
5بهمن 91 یکی از روزهای قشنگ زندگیم بود و همین طور قشنگ ترین روز زندگی خواهرم

                

همه چیز یکدفعه ای شد از تصمیم گیری برای عقد تا  تدارک  مراسم و دعوت از مهمانها ... کمتر از 10 روز وقت داشتیم و بیشتر از زمانمون کار داشتیم ...اما با وجود وقت کم یه جشن به یادماندنی شد .

صبح روز مراسم به قدری استرس داشتم که دلم میخواست اون روز رو روی دکمه stop نگه دارم ... اما کارها به قدری mp3 پیش رفت  که باعث شد وقت نداشته باشم به استرسم فکر کنم ...صبح تا ظهر که مشغول اماده کردن منزل پدری بودیم البته کارهای دقیقه 90 وگرنه همه کارهارو شبهای قبل انجام داده بودیم ... ظهر با نی نی دخملی که قرار بود ساقدوش خاله باشه اومدیم خونه و به سرعت برق رفتیم حمام و خودمون رو رسوندیم به ارایشگاه ...خاله هم اونجا بود و اماده بود فقط لباسش رو هنوز نپوشیده بود و تورش رو نزده بود خیلی خوشگل شده بود نوژکوچولو هم لحظه ای خاله رو تنها نمی گذاشت ...من هم موهامو که چند روز قبل همونجا مش کرده بودم براشینگ کردم و به خواهری کمک کردم لباسشو پوشید و تورشو نصب کردند و به اتفاق رفتیم اتلیه تا ساقدوش کوچولو با عروس خانوم عکس بگیره و بعد هم مراسم رسمی عقد بود و جشن و....خلاصه اینجوری بود که تنها خواهرم در این روز رسما از حالت مجردی خارج شد البته تمام این توضیحات فقط در مورد  یه مراسم عقد بود که خواهری بتونه راحت با همسرش از ایران بره که البته اینبار بجای مالزی راهی قبرس شد ....از همینجا برای خواهر عزیزم ارزوی شادکامی و خوشبختی میکنم .آمین

خاله و همسرش 9بهمن رفتند اونشب نوژان خیلی گریه کرد و همینطور مامان نوژان ... اما در کل اینبار دخملی بهتر با دوری خاله کنار اومده ...

یه روز در حال رانندگی بودم که خانم کوچولو بهم گفت :مامان میخوام ازت جداشم!!!!!!!!!!!!!گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت :اخه میخوام برم دانشگاه ... برم پیش خاله !!!!!!!!!گفتم :اونوقت من دلم برات تنگ میشه!!!!!!!!گفت : خوب تو هم بیاااااااااااااااا

یه بار دیگه ازم پرسید :مامان خاله هنوز عروسه؟؟؟گفتم اره دخترم ...چون توی اسکایپ خاله رو دیده بود با تعجب گفت : پس فقط تورشو در اورده بود!!!!!!!!!!!!!یعنی با لباس عروس میره دانشگاه !!!!!!!!!

روز قبل از مراسم رفتم برای ساقدوش کوچولو لباس عروس بخرم  , موقع حساب کردن دیدم کارت عابر بانکم توی کیفم نیست و سریعا یادم اومد که دیروز ظهر خانوم کوچولو سر کیفم رفته بود و کارتم رو دستش دیده بودم اما ازش پس نگرفته بودم ...پولهای نقدم هم کافی نبود خدا رو شکر که این روزها هزچی میخوای بخری با یکی دو تا تراول  هم نمیشه!!! بیعانه گذاشتم و اومدم بیرون داغ شده بودم  خیلی عصبانی بودم هم از دست این ووروجک هم سهل انگاری خودم که نرفته بودم همون موقع ازش بگیرم بزارم توی کیفم ...دیگه میدونستم که برگشت به خونه و دنبال اون کارت گشتن هم بیخوده ...نشون به این نشون که تا 3هفته بعد هم کارتم پیدا نشد و اخر سر میخواستم یکی دیگه بگیرم که توی کابینت زیر بشقابها پیدا شد ...خلاصه رفتیم محل کار بابایی پول گرفتیم و رفتیم لباسو خریدیم و از همه خوشحالتر نوژکوچولو بود که اقای فروشنده توی اون لباس بهش میگفت فرشته !!!!

                             

                                    

 

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط من |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات