

باز هم اردیبهشت از راه رسید ... اردی بهشتی که 4 سال است بوی بهشت میدهد 



امسال بابایی گزینه رستوران و خونه رو پیشنهاد داد که پس از یه گفتگوی 2نفره به این نتیجه رسیدیم که اگه تولد رو توی خونه بگیریم به نوزکوچولو بیشتر خوش میگذره !!!



اما امسال سعی کردم همه چیز ساده و بی دردسر برگزار بشه و با دخملی رفتیم کیک سفارش دادیم و یه سری بشقاب و لیوان یکبار مصرف خریدیم که با کیکش ست بشه !!!
بجای یکشنبه ۸ اردیبهشت ...جمعه 6 اردیبهشت که یک روز تعطیل بود تولد رو گرفتیم ...نوژکوچولو از یک هفته قبل شمارش معکوس رو برای تولدش شروع کرده بود و خودش شخصا مهمون ها رو تلفنی دعوت کرد ...
![]()
![]()
صبح جمعه مشغول بادکنک و پرچم زدن بودیم که دخملی با تردید از بابایی پرسید :کیک هم داریم ؟؟؟بابایی گفت : اره عزیز دلم ...دخملی هیجانزده گفت : پس کجاست؟؟؟ ما هم گفتیم تو فر اقای قناد !!!!!!!!

از قبل با نی نی ملوسم صحبت کردم که کادوهاتو بعد از اینکه شمع هاتو فوت کردی باید باز کنی نه زودتر !!! اولش نوژ گفت اخه میخوام ببینم چی توشه !!!! اما بعد با تردید قبول کرد که به موقع کادو هارو باز کنه و انصافا نشون داد که یکسال بزرگتر شده و تا زمانیکه وقتش نشده بود دست به کادوها نزد ... اما وقتی هم داشت کادهاشو باز میکرد با حرص و ولع خاصی بازشون میکرد و نمیدونست از کدوم یکی شروع کنه !!!!!!

مهمان ها مامانجون و باباجون بابایی ... عمو ...عمه ...و دختر عمه ها بودند که با حضورشون تولد در دونه مون رو گرم کردند و با حضور دختر عمه ها حسابی به نوژکوچولو خوش گذشت !!!
امسال جای چند نفر خیلی خالی بود اول مامان و بابای خودم که به دلایلی نتونستن حضور پیدا کنن و دوم خاله مهربون نوژان که دلش با ما بود و خودش دور از ما !!!!!
![]()
عکسهای تولد رو در ادامه مطلب ببینید :



تعطیلات عید هم تموم شد وبجز یکی دو تا مکان فرهنگی -تاریخی که به اصرار دخملی رفتیم هیچ کار مفید دیگه ای انجام ندادیم و رسما در تعطیلات بودیم
صبحها دیر بیدار میشدیم و با برنامه فیتیله روزمون شروع میشد و بعد هم ناهار و خواب نیم روز و عصرها هم ریلکس بودیم و بپوش زود باش دیره جای پارک گیرمون نمیاد نداشتیم .




کلاسهای نوژکوچولو از 17 فروردین شروع شد اما ما ترجیح دادیم که اون روز بارونی رو توی خونه بمونیم
چیزی رو هم از دست ندادیم چون اصلا کلاسها برگزار نشده بود و اینکه ایران تا اخر فروردین همچنان در تعطیلات غیر رسمی بسر میبره کاملا صحت داره !!!
یک روز توی تعطیلات موهای نی نی دخملی رو چهل گیس کردم و خودش هم همکاری کرد و خیلی ناز شد .

شمارش معکوس تولد 4سالگی دخترملوسم شروع شده ...امسال خاله نیست و جاش حسابی خالیه ....انگار همین دیروز بود برای تولد 3سالگی خانوم کوچولو چکدوزک درست میکردیم و خاله در کنارمون بود و حسابی بهمون کمک میکرد ...یادش بخیر ...چه زود میگذره !!!!
امسال برنامه ریزی تولد نوژکوچولو رو گذاشتم به عهده بابایی مهربون ...حالا ببینیم چیکار میکنه و چه برنامه ای داره ؟؟؟ بهتون خبر میدم !!!!!!
هوا حسابی بهاری شده و نوژکوچولو مدام میگه بیا بریم گردش ... و خیلی خوشحال از اینکه دیگه نمیخواد لباس گرم بپوشه !!!!!!!

دخمل احساساتی من عاشق بوی بهار نارنجه و هرجا ببینه از من میخواد چند تایی براش بچینم و توی دستش نگه داره و بو کنه ...درست مثل خود من که این بوی بهار نارنج منو میبره به اردی بهشتی دلنشین و مطبوع !!!!

رفتیم برای ثبت نام موسیقی ارف که جلسه معارفه ش چهارشنبه 28 فروردین بود ...10-15 تا بچه قد و نیم قد که بعضی ها با پدر شون بعضی ها با پدر و مادرشون و بعضی ها مثل من و دخملی فقط با مادرشون اومده بودن ...یکی از پسر بچه ها در حال خوردن چیپس بود و اون بود که بچه ها رو سوق داد به سمت خوردن !!! نوژان هم چیپس میخواست منم اینجور مواقع معمولا تا جاییکه بتونم در مقابل چیپس و پفک مقاومت میکنم !!! مادرو پدر اون بچه از پسرشون خواستن تا به نی نی دخملی ما هم تعارف کنه که اون این کارو نکرد و دخملی من خیلی ناراحت شد خلاصه نگاهی به کیفکم کردم و دیدم گوجه سبزهایی که جلوی در کلاس بخاطر احترام به کلاس از دخترم گرفته بودم هنوز توی کیفم بود اونو دادم به دخملی همزمان دیدم یکی دیگه از پدرها رفته برای پسرش چیپس خریده اومده ... نوژکوچولو از گوجه هاش به بچه ها تعارف میکرد و خلاصه باورم نمیشد که دخترم چنین حس بخششی داشته باشه افرین افرین افرین ![]()
![]()
![]()
شیرین عسل من تا اخرین دونه گوجه سبزشو با دوستاش خورد ومن احساس غرور میکردم وقتی مهربانی و بخشش رو در وجودش میدیدم ![]()
اما واقعا اینکه چرا بعضی پدر و مادرها اینقدر بی فکر و نا اگاهانه برخورد میکنن نمیدونم ؟؟؟ چیپس خوردن خودش به اندازه کافی بداموزی داره دیگه توی اون محیط و موقعیت ... پدر و مادر رو زیر سوال میبره ؟؟؟![]()
راستی ادامه مطلب رو از دست ندید............
یه روز صبح رفتیم برای نوژ کوچولو عیدی بخریم 2تایی رفتیم توی یه مغازه اسباب بازی فروشی بزرگ و حسابی بهمون خوش گذشت دلم میخواست خود عروسکم همراهم باشه تا ببینم چی دوست داره و همون ها رو براش بخرم ... یه توپ بزرگ که میشه روش بشینن و بپرن انتخاب کردیم مثلا اینو من میخواستم صورتیشو بخرم اما خانوم خانوما گفت من زردشو میخوام خداییش زردش خیلی قشنگ تر بود ...یه وسیله چوبی با چکش و میخ خریدیم ... البته عیدی نقدی هم بابایی جدا میده به جوجومون ...این ها فقط برای خوشحال کردن دختر شیرینتر از عسلمونه و یه قلک فلزی قفل و کلید دار که وقتی 2رنگشو به ملوسکم نشون دادم دقیقا همون رنگشو که منم به نظرم قشنگ تر میومد انتخاب کرد و کیف کردم از سلیقه ش ... و یه دوربین که میشه چیزهای دور رو بهتر دید ... دقیقا مثل دوراااااااااااااااا




علاقه شدید نوژکوچولو به اسکیت باعث شد که ترس و دلهره مادرانه رو کنار بزارم و به دخترم اعتماد کنم و براش اسکیت بخرم ...دختر نازم هم اعتماد منو به خوبی جواب داد و توی این مدت کم اخر سال 3جلسه به کلاس اسکیت رفت اما پیشرفتش خیلی چشمگیر بود ...عزیزم من شیفته این جسارت و جرات و پشتکارتم عروسک !!!!!

چند جلسه اخر کلاسهای خلاقیت گارگاه درختکاری و هفت سین بود که نی نی دخملی هم گندم سبز کرد و هم 7 سین زیبایی درست کرد.این قلبها رو با قالب شیرینی پزی و گل رس درست کرده و بعد رنگ زده و با در بطری ظرف درست کرده و ۷ سینشو چیده توی این ظرفها ....


امسال اولین سالیه که برای درست کردن هفت سین وقت نزاشتم و قراره از ظرفهای اماده استفاده کنم درعوض 7سین فرشته کوچولومون برکت سفره امسالمون خواهد شد .

ظرف ماهی شو هم از یک بطری نوشابه درست کرده و با سلیقه خودش اونو تزیین کرده ...

در این بین زیمناستیک هم یکی از کلاسهای مورد علاقه ورزشکار کوچولوست که هنوز چرخ و فلکش کامل نشده اما در کل بتدریج داره با کلاس پیش میره ...عکس زیر حرکت نوژکوچولو نیست اما توی کلاس بچه هایی که از دخملی جلوترن این تمرین رو دارند که ورزشکار کوچولوی ما از بچه ها اینو نصفه و نیمه خودش یاد گرفته و با افتخار توی خونه انجام میده و منو ذوق زده میکنه دلم میخواد یه بوس ابدارش بکنم فشارش بدم اما چه حیف که سابقم خرابه و دخملی از دستم فرار میکنه !!!!!!!!!!
( این حرکت اسمش بالانس پله که شامل چند حرکت میشه اما خوب توی عکس نمیشه اونو کامل نشون داد)

عاشق توت فرنگیه و دوست داره در حال تماشای کارتون توت فرنگی بخوره !!!
یک ماه و نیم میشه که دیگه ظهرها دخملی رو نمیخوابونمش و در عوض شبها زودمیخوابه که این خیلی خوبه چون صبح هم خودش با میل خودش بیدار میشه و خوش اخلاق و سرحال میاد صبح بخیر میگه ...
پی نوشت: برامد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارکبادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز


همه چیز یکدفعه ای شد از تصمیم گیری برای عقد تا تدارک مراسم و دعوت از مهمانها ... کمتر از 10 روز وقت داشتیم و بیشتر از زمانمون کار داشتیم ...اما با وجود وقت کم یه جشن به یادماندنی شد .
صبح روز مراسم به قدری استرس داشتم که دلم میخواست اون روز رو روی دکمه stop نگه دارم ... اما کارها به قدری mp3 پیش رفت که باعث شد وقت نداشته باشم به استرسم فکر کنم ...صبح تا ظهر که مشغول اماده کردن منزل پدری بودیم البته کارهای دقیقه 90 وگرنه همه کارهارو شبهای قبل انجام داده بودیم ... ظهر با نی نی دخملی که قرار بود ساقدوش خاله باشه اومدیم خونه و به سرعت برق رفتیم حمام و خودمون رو رسوندیم به ارایشگاه ...خاله هم اونجا بود و اماده بود فقط لباسش رو هنوز نپوشیده بود و تورش رو نزده بود خیلی خوشگل شده بود نوژکوچولو هم لحظه ای خاله رو تنها نمی گذاشت ...من هم موهامو که چند روز قبل همونجا مش کرده بودم براشینگ کردم و به خواهری کمک کردم لباسشو پوشید و تورشو نصب کردند و به اتفاق رفتیم اتلیه تا ساقدوش کوچولو با عروس خانوم عکس بگیره و بعد هم مراسم رسمی عقد بود و جشن و....خلاصه اینجوری بود که تنها خواهرم در این روز رسما از حالت مجردی خارج شد البته تمام این توضیحات فقط در مورد یه مراسم عقد بود که خواهری بتونه راحت با همسرش از ایران بره که البته اینبار بجای مالزی راهی قبرس شد ....از همینجا برای خواهر عزیزم ارزوی شادکامی و خوشبختی میکنم .آمین
خاله و همسرش 9بهمن رفتند اونشب نوژان خیلی گریه کرد و همینطور مامان نوژان ... اما در کل اینبار دخملی بهتر با دوری خاله کنار اومده ...
یه روز در حال رانندگی بودم که خانم کوچولو بهم گفت :مامان میخوام ازت جداشم!!!!!!!!!!!!!
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت :اخه میخوام برم دانشگاه ... برم پیش خاله !!!!!!!!!گفتم :اونوقت من دلم برات تنگ میشه!!!!!!!!
گفت : خوب تو هم بیاااااااااااااااا![]()
یه بار دیگه ازم پرسید :مامان خاله هنوز عروسه؟؟؟گفتم اره دخترم ...چون توی اسکایپ خاله رو دیده بود با تعجب گفت : پس فقط تورشو در اورده بود!!!!!!!!!!!!!یعنی با لباس عروس میره دانشگاه !!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
روز قبل از مراسم رفتم برای ساقدوش کوچولو لباس عروس بخرم , موقع حساب کردن دیدم کارت عابر بانکم توی کیفم نیست
و سریعا یادم اومد که دیروز ظهر خانوم کوچولو سر کیفم رفته بود و کارتم رو دستش دیده بودم اما ازش پس نگرفته بودم ...پولهای نقدم هم کافی نبود خدا رو شکر که این روزها هزچی میخوای بخری با یکی دو تا تراول هم نمیشه!!! بیعانه گذاشتم و اومدم بیرون داغ شده بودم
خیلی عصبانی بودم
هم از دست این ووروجک هم سهل انگاری خودم که نرفته بودم همون موقع ازش بگیرم بزارم توی کیفم ...دیگه میدونستم که برگشت به خونه و دنبال اون کارت گشتن هم بیخوده
...نشون به این نشون که تا 3هفته بعد هم کارتم پیدا نشد و اخر سر میخواستم یکی دیگه بگیرم که توی کابینت زیر بشقابها پیدا شد ...
خلاصه رفتیم محل کار بابایی پول گرفتیم و رفتیم لباسو خریدیم و از همه خوشحالتر نوژکوچولو بود که اقای فروشنده توی اون لباس بهش میگفت فرشته !!!!![]()
![]()


یکی از همکلاسیهای ژیمناستیک خانومی که از خودش خیلی بزرگتره به نوژکوچولو گفت مدرسه نمیری ؟؟؟جوجو هم خیلی قاطع گفت مدرسه نمیرم اما قوی ام ![]()
یک روز عصر برای دخملی شیر اوردم یه کم که خورد گفت دیگه نمیتونم بخورم ... اخه دل خوشگلم درد میگیره !!!!!!
یه شب بعد از مسواک زدن جوجوکوچولو تازه هوس ابرنگ بازی کرد ... مثل همیشه با قاطعیتش ما رو تسلیم کرد و نیم ساعتی بهش فرصت دادیم تا نقاشی کنه ...منم به بابایی پیشنهاد دادم بریم بشینیم یه کم اختلاط کنیم که خانوم کوچولو دستور دادن : اره بشینید در مورد ژیمناستیک من صحبت کنید ![]()
این روزها جوجوی ما داره واژه (مادر) و امتحان میکنه و به من میگه: مادر بعد هم ازم میپرسه تو مادری ؟؟؟ یعنی مامان من ...استدلالش منو کشته !!!!!!!
هر روز ساعت 11:30 صدای مینی بوسی میاد که سرویس بچه های دبستانیه ...موش کوچولو تا صدای مینی بوسو میشنوه با ذوق و هیجان میگه مامان سرویس بچه ها و باسرعت میره پشت پنجره و سوار شدن اون دانش اموز رو که اتفاقا یه دختر نازه تماشا میکنه و با صدای بلند میگه : برو برو مدرسه درس بخون
مدتیه خانوم خوشگل ما دوست داره در اتاقشو ببنده و لباس عوض کنه به من و بابایی هم میگه نیاید توی اتاقم... باید در بزنیم اگه اجازه داد بریم !!! بعضی وقتا هم اجازه نمیده !!!!!
این روزها کارتون زیاد میبینه اما وقتی میبینم اینجوری بکن نکن هامون کمتره و به قول معروف همه چیز ارومه کمتر گیر میدم و میزارم نگاه کنه !!!(یه جورایی از نق نق شنیدن و بهونه گیری راحت میشم )
شمارش معکوس بازگشت خاله شروع شده و چه زود میگذره روزهای باهم بودن ...حالا دلتنگی خودم به کنار نمیدونم با نوژکوچولو چکارکنم که بهونه خاله رو نگیره واقعا سخته !!!! چطور میشه قانعش کرد ... بهش دلداری داد تا با قضیه کنار بیاد... نمیدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به این نتیجه رسیدم یکی از علتهای دیر اپ کردن هام بخاطر گیر دادن های خانوم کوچولوس تا میام پای لب تاپ نق و گریه و درخواستهای نامعقول شروع میشه و اینقدر باهام حرف میزنه و ازم صد تا چیز میخواد که کلافه میشم
درست مثل الان که اصلا ترجیح میدم خاموش کنم برم !!!این پست طی گذشت یک هفته به لطف ادامس و باجهای دیگه و زیر و رو کردن کیف دستی اینجانب ....بالاخره به سرانجام رسید...برم برسم به این شیطون بلا تا تمام وسایلم مفقود نشده ....بااااااااااای ![]()



خاله حسابی هم تو زحمت افتاده بود و سوغاتی های خوشگل خوشگل برامون اورده ...
شبها نوژکوچولو گریه میکرد و دلتنگ خاله اشک میریخت تا خوابش ببره این چند روز که خاله اومده این مسئله بطور موقت حل شده ...اما باید به دنبال راهکردی باشم برای وقتی که دوباره خاله برمیگرده ...
واما موفقیتهای این روزهای ما :
به لطف کارتون شوپول و موپول دختر کوچولوی ما اب پرتقال نوش جان میکنند
ترم یک کلاسهای خلاقیت رو نازدونه با موفقیت به پایان رسوند و از هفته اول اذر ماه وارد ترم دو این کلاسها شد
دختر کتابخوان من این روزها قبل از خواب ظهر کتابهاشو به روش خودش مطالعه میکند(عکسهاشو نگاه میکند و داستان را بلند برای خودش تعریف میکند) تا خوابش ببرد ...اما امان از خواب شبانه که ساعتها بطول مینجامد!!!!!!
13اذر تولد بابایی مهربون بود که با کمک دختر یکی یه دونه ام کیک شکلاتی درست کردیم و یه جشن 3نفره گرفتیم (عزیزم ...همسر دوست داشتنی ام تولدت مبارک)





پی نوشت : با شروع زمستان سرد امیدوارم روزهای گرم و دلنشینی در انتظارمان باشد تا این اخرین فصل سال هم بالاخره تمام شود و پرونده امسال بسته شود ...
10ابان سالگرد ازدواجمون بود ...امسال وارد دومین دهه زندگی مشترکمون شدیم ... یه روز دلم میخواست شمار سالهای باهم بودنمون بالا و بالا تر بره و چه زود شد یازده سال عشق...
خدایا در این روزهای خوب باهم بودن مارو تنها نزار ....



این کیک رو بابایی خریده بود ... خیلی باسلیقه انتخاب شده بود ...
اتفاقا من و دخملی هم یه کیک خریدیم و به حساب خودمون میخواستیم بابایی رو سورپرایز کنیم که....
حالا اگه دوست داشتید میتونید در ادامه مطلب عکس کیک منو هم ببینید یه سالگرد و دو تا کیک ...
اول از همه بگم که یه دونه خواهرم ۳۰شهریور برای ادامه تحصیل به مالزی رفت و مارو تنها گذاشت .دوریش برام خیلی سخته ٫چون خیلی به هم وابسته بودیم تمام روز و شب هامونو باهم میگذروندیم از خرید و تفریح و رستوران و پارک و حتی همفکری و همدلی یار جدانشدنی بودیم واسه هم ... اما الان که نیست همش یه چیز گم کرده ای دارم ...یاد اون روزهای خوش باهم بودنمان که می افتم دلم میگیره و بیشتر قدرشو میدونم....البته از روزی هم که رفته روزی نبوده که از حال همدیگه بی خبر باشیم اما بیشترین ارتباط این روز های ما از پشت این صفحه مجازیست ...
نوژکوچولو میگه :خاله رفته تو لب تاپ...اوایل وقتی میرفتیم خونه بابام اینا میگفت : بیا بریم یه سر به اتاق خاله ببینیم چه خبره؟؟؟اما الان همونجا هم بند نمیشه ...
چند شب پیش داشتیم میرفتیم اونجا ازم پرسید :داریم میریم خونه باباجون ؟؟؟ خاله هم که اصلا نیست؟؟؟
خلاصه روزهای سختی داره میگذره تا به دوری هم عادت کنیم ٬مایی که هر روز از صبح تا شب باهم بودیم حتی یه لیوان اب هم بدون هم نمیخوردیم ...حالا خیلی سخته ...خیلی سخت.......
اما زندگی جریان داره و ماهم همراه این جریان در حرکتیم ....
نوژکوچولو از۱۳مهرماه در کلاسهای پرورش خلاقیت کودکان شرکت میکنه٬خودش خیلی مشتاقانه به این کلاسها می ره و کلا از محیط خوشش اومده٬ اما من دلم میخواست تعداد بچه های بیشتری در کلاسشون باشند تا بتونه با بچه ها ارتباط بیشتری برقرارکنه و مشارکت و همکاری و بخشش و حتی مالکیت منطقی رو یاد بگیره اما تا ۳ جلسه اول که دخملی تنها بود و کلاس کاملا خصوصی بود ٬از جلسه سوم به بعد یه دختر خانم فروردین ۸۸به کلاس اضافه شد.این کلاسها شنبه و چهارشنبه ۶-۷عصر برگزار میشه ٬دوتا خانم مربی داره که روانشناس کودک هستند٬ پایه و اساس این کلاسها به گفته خودشون بر اساس رشد ذهنی و خلاقیت بچه هاست به این صورت که به بچه ها سر نخی در مورد یک موضوع داده میشه و اونها بایدبا استفاده از خلاقیت خودشون و ابزارهایی که در اختیارشون قرار میگیره (رنگ انگشتی٬مدادشمعی٬کاغذ رنگی و چسب٬گل رس٬شن ) سرنخ رو ادامه بدن وبه هدفی که توی ذهن خودشون هست نزدیک بشن .خودم نازدونه رو اماده میکنم و به کلاس میبرم روزهای کلاس دخملی به عشق کلاس ظهر زود و راحت میخوابد و به عشق کلاس از خواب بیدار میشود ٬بعد از کلاس هم اگر خرید داشته باشیم با دخملی باهم میرویم خریدهامونو میکنیم بعد هم به محل کار بابایی میرویم و ۳تایی به خانه برمیگردیم.بعد از کلاس نوژکوچولو دوست داره یه خوراکی بخوره که اکثرا براش کیک یا شیرینی میبرم وبا لذت میل میکنه که منو به وجد میاره!!!و این نشون میده که کلاس انرژی خوبی ازش میگیره!!!
حتما جلسه اینده از خانم معلمش خواهش میکنم که اجازه بده از نی نی دخملی در کلاس چند تا عکس بگیرم و براتون بزارم.
و اما کلاس خلاقیت که تموم بشه ٬دلم میخواد به علاقه دخترم نگاه کنم و چون خیلی ژیمناستیک رو دوست داره و مدام میگه منو ثبت نام کن به کلاس ژیمناستیک برویم و اگه بشه خودم هم ثبت نام کنم ...حالا توی اون ساعت مشترک هر ورزشی بشه خوبه ٬اگرچه اضافه وزن ندارم اما دوست دارم ورزش کنم.
میرسیم به قسمت خوشمزه و وسوسه برانگیز این پست
یک روز پرنسس نوژان دستور دادند که براشون پنکیک درست کنم ٬اینجوری شد که پرنسس کوچولو حتی میان وعده نیم روزیشو هم نخورد و گفت:نمیخورم اگه بخورم ٬سیر میشم٬من میخوام پنکیک بخورم ... و صبر نکرد تا این غدای خوشمزه رو به عنوان شام بخوره و همون ظهر نوش جان کرد...
مامانهای مهربون حتما برای کوچولوهاتون این غذارو درست کنید خیلی لذیذه وبه خاطر داشتن شیر و اردوتخم مرغ و گوشت یه غذای کامل و مقویه و شکل ظاهریه خیلی وسوسه برانگیزی برای فسقلیها داره ... اگه دوست داشتید این غذا رو تست کنید ؟؟؟ خبرم کنید تا مواد لازم و طرز تهیه شو بزارم تو ادامه مطلب .....

این روزها خانم کوچولو در همه کارها مشارکت میکنه از پاک کردن سبزی و برنج و حبوبات گرفته تا در اوردن ظرفهای شسته شده از ماشین ٬گردگیری ٬جاروبرقی٬اشپزی و ژله درست کردن هم که دیگه شده تخصص بی نقص اشپز کوچولو...
اما یه کارو به هیچ وجه انجام نمیده مگر با مشارکت و خواهش من ٬اون هم جمع کردن وسایل و اسباب بازیهاشه...![]()
قصه های شبانه همچنان ادامه داره با این تفاوت که قصه رو خودش انتخاب میکنه و اخر قصه اون یه قصه برای من میگه که خیلی هم کامل و قشنگ تعریف میکنه...
این هم چند تا از تقاشیهای دخملی که این روزها هدفمندتر و کاملتر شده وبا وایت بردی که بابایی اخرتابستان برای خانم کوچولو خرید ٬علاقه بیشتری به ترسیم و نقاشی پیدا کرده و همینطور باعث پیشرفتش شده...




خبر بد هم اینه که یک روز بعد از کلاس خلاقیت با دردونه خانم رفتیم دو مدل پارچه پرده خریدیم برای اتاق پرنسس و اتاق خواب خودمان و همین طور یک پارچه چادر نماز برای خانم کوچولو...شب که برگشتیم خونه ٬دیدم لنگه گوشواره ام نیست؟
خیلی گشتم توی خونه ٬توی ماشین ٬پارکینگ ٬اما نبود...اون شب هم اینقدر جاهای مختلف رفته بودم که محال بود بتونیم پیداش کنیم!!!
و اینجوری شد که برای اولین بار در زندگی مشترک یکی از وسیله های باارزش مو گم کردم ...حالا ضرر مادیش به کنار ...اخه دوستش داشتم و نیم ستم ناقص شد.....من گوشواره مو می خوام؟؟؟؟؟؟؟![]()

پی نوشت ۱: یادش بخیر هر وقت میخواستم پست جدید بزارم خاله مهربون زحمت تایپ مطالب رو برام میکشید ٬بد عادت شده بودم ......
پی نوشت ۲:عزیز دل مامان و بابا ٬ ۸ ابان سه سال و نیمه میشود ٬ چهل و دو ماه با عزیزترین ٬شیرین زبان ترین و خواستنی ترین نی نی کوچولوی دنیا ![]()




پی نوشت 3: به درخواست شما مامانهای مهربون دستور تهیه پنکیک رو میتونید در ادامه مطلب ببینید...
نوژکوچولوی ما فوق العاده دختر خوش مسافرتیه و روی هم رفته اصلا من و بابایی رو اذیت نکرد ![]()
این پست فقط عکسهای مسافرته ... خبرهای جور واجور هم دارم که حتما توی پست بعدی به طور کامل براتون میگم البته قول میدم که زود بیام و منتظرتون نزارم
بریم عکسهارو ببینیم که مثل همیشه از بین ۳۰۰-۴۰۰تا عکس انتخاب شده چون دخملی اصلا افتخار نمیدن عکس بگیرن![]()
















پی نوشت:در این پاییز غم انگیز حال و روز من هم درست مثل برگ ریزان پاییزه........
شنیدید میگن طرف به غلط کردم افتاد , حکایت کار ماست. اینترنت مون پرسرعت تر که نشد هیچ همون قبلی رو هم از دست دادیم و دست از پا درازتر نشستیم. خط ما فیبر نوریه میگن جدیدتره و امکانات بیشتری داره اما ما که چیزی ندیدیم , تا حالا چندین بار باهامون تماس گرفتن که وصل شده اما خبری نبود اونوقت طرف فکر میکرد که ما بلد نیستیم , یکی رو می فرستاد خونه مون و شاخ رو سرش سبز میشد که چطور وصل نشده , بعد هم برای توجیه کار خودشون میگفت نه اینکه خط شما فیبر نوریه , تجهیزاتش نیست اینه که طول می کشه ...
حالا هر کی ندونه فکر میکنه ما توی کدوم روستای دور افتاده ایران هستیم نمی دونن که مثلا پایتخت فرهنگی ادبی کشوره اینجا ...
خلاصه ما همچنان با دایل آپ در خدمتتون هستیم اما اینبار زحمت تایپ مطالب رو خاله مهربون نوژان برامون کشید , دلم نیومد این پست رو هم بدون عکس بذارم , اومدم خونه بابام اینا عکسها رو براتون آپلود کنم .
و اما اندر احوالات ما در تابستان گرم و سوزان
صبح جمعه ۱۶ تیر رفتم استخر , پدر و دختر رو تنها گذاشتم و رفتم , وقتی برگشتم دیدم بابایی با دختر كوچولوش رفته ۳ تا جوجه پنبه ای خریده و نوژ کوچولو هم داره حسابی آب لمبوشون میکنه. از ما که ولش کن خفه شد از نوژ کوچولو که گرفتمش دارم باهاش بازی میکنم . خلاصه تا عصر که بردیمشون خونه مامان بابایی ... جوجه ها دعامون کردن . من هم بابایی رو دعا کردم که بردشون ... انقدر بدم میاد چندشم میشه اصلا ازنگهداري حیوانات خونگی خوشم نمياد , نوژ کوچولو و بابایی دست می زدند من احساس میکردم دستم کثیفه وهي می شستم . به هر حال علی رغم رسیدگی فراوان هر سه تا جوجه به روز چهارم نرسیده یکی یکی تلف شدند و پرونده جوجه خریدن برای نوژ کوچولو هم تا چند سال آینده که کمی بزرگتر بشه و فشارشون نده خدایا شکر بسته شد. اما نگفتم که به همراه این سه تا جوجه یک خرگوش کوچولو هم خریده بودند و بابایی حسابی دور از چشم من با دختر کوچولوش عشق کرده بودند و هر چیزی دلشان خواسته بود خریده بودند . خرگوش هم به همراه جوجه ها به خونه مامان بابایی انتقال یافت اما هر وقت میرویم انجا نوژ کوچولو باهاش بازی میکنه و بعضی وقتها هم که هیجان زده میشه فشارش میده , اما خیلی دوستش داره و با دقت به گوش هاش , دستهاش , دهانش نگاه میکنه. البته يك هفته اي ميشه كه ربيت كوچولو اومده خونه خودمون و طاقت من هم تموم شده ، قراره جمعه بابايي ببره اين حيوون زبون بسته رو......




این روزها نازدونه ما خیلی سوال می پرسه، بخصوص وقتی کتاب میخونیم , مامانش کجاست؟ این کیه؟ باباش کو؟ این چیه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟
یک روز ظهر کانال ۲ کارتونی پخش میکرد که خورشید خانم صحبت میکرد و صدای مردانه ای داشت . نوژ کوچولو با هیجان از من پرسید : مامان , خورشید خانم , آقاست؟؟؟
((کشتم شپش شپش کش شش پا را)) عبارتی ست که به تازگی یاد گرفته و کاملا صحیح اونو تکرار میکنه.
*
وقتی باهامون کار داره برای اینکه مطمئن بشه , کارشو انجام میدیم بهمون میگه : خوشگلی بیا
*
بدجوری عاشق پیتزا شده , هر سری میریم بیرون , میگه مامان برام پیتزا میخری؟؟؟
*
خدایا شکر الگوسازی هامون برای نوشابه نخوردن خیلی جواب داده , بطوریکه حتی اگه مهمانی هم میرویم میگه : نوشابه ضرر داره , چرا خریدید؟؟؟ خودش هم دلستر رو ترجیح میده .
دیگه خیلی از حرفها رو نمیشه جلوی این خانم کوچولو زد , داشتم برنامه استخر رفتنم را برای بابایی میگفتم که فسقلی پرید وسط حرف مون و گفت : پس من چی؟ منم میام ....
*
یه روز نوژ کوچولو ،من و بابایی رو به خونش دعوت کرد , ازش سوال کردیم اگه بیایم خونت چی برامون میاری بخوریم؟ اول گفت : آب... و آلو ،اما بعد که رفتیم خونش کلم برامون آورد.![]()
![]()
![]()
*
این روزها خیلی دوست داره بره مهد کودک , من هم برای امسالش برنامه ای ندارم تا سال دیگه . برای همین در طول روز بارها من میشم خانم مربی , نی نی دخملی هم روی صندلی کوچولوش میشینه و میگه اینجا مهد کودک بوده و پازل هاشو می چینه !
*
بعضی وقتها صحبت که میکنه آخرش میگه : از اون لحاظ !!!![]()
پازل رو خیلی دوست داره , جدیدترین پازل اش , پازل A.B.C.D است که برای هر یک از این حروف ها یک کلمه هم مثال زده . دختر سه ساله ما این روزها کلمه های انگلیسی زیادی رو یاد گرفته . رنگ ها رو کامل یاد گرفته و خیلی لغات دیگه .




پي نوشت: يه سوال فني:
از دوستان كسي وايمكس ايرانسل يا اينترنت وايرلس داره ؟؟؟خوبه ؟؟؟كدوم يكي بهتره؟؟؟